حكيم زجاجى
998
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
10 برآمد ز آب و فروشد به گل * چه بندى در اين دهر بدفعل دل فلك آسيايى است گردان به خون * كه هردم سرى مىكند سرنگون نريزد مگر خون شاهان به خاك * از او خلق را بهره آمد هلاك چو هرمز به خاك اندرون خفت پست * به جايش ميان شاه بهرام بست پادشاهى بهرام سه سال و يك ماه چو بهرام بنشست برجاى باب * برآمد ز برج مهى آفتاب نبد خاطر شاه بهرام رام * به دو داد گردون سرانجام جام در ايام او مانى بىهنر * به دعوى ميان بست چون شير نر بسى خلق را گبر و گمراه كرد * به افسون بسى شاه در چاه كرد نكوهيده نقاش زنديق بود * به نيرنگ دلها ز تن مىربود ز فعلش خبر يافت بهرام شاه * فرستاد اندر پى او سپاه به دنبال آن ناكس نابكار * برفتند چون باد مردان كار گرفتند نقاش را چون پلنگ * نهادند بر گردنش پالهنگ ببردند نزديك بهرام شير * بپرسيد آن پادشاه دلير شه كامران موبدان « 1 » را بخواند * ز نقاش مانى سخن بازراند بكردند از او نامداران سوال * شد از دست آن سروران در جوال نبودش بدانجا زبان جواب * ندانست راه خطا از صواب شد اندر كف نامداران اسير * بپرسيد از آن نامدار دلير كه اكنون بدينجا نكوهيده چيست * از او شومتر بر زمين مرد كيست بگفتند كاو را بدر مغز و پوست * كه دشمن بديدند اينجا نه « 2 » دوست چو شد كنده ز او پوست ، پركاه كن * وز اين خلق را جمله آگاه كن هم اندر زمانش بكندند پوست * نه دشمن به كار آمد او را نه دوست پر از كاه كردند و آويختند * بر او هرتنى خاك مىريختند
--> ( 1 ) و بدانرا ( 2 ) ز